تبليغاتX
من تجسم عذابم.... - 4 سال گذشت...


به نام خوب خدا"
پر از عطر باران مي شود ذهنم
هر بار که تجسم مي کنم تو را
يادم مي آيد کودکيم
و مي روم و غرق مي شوم در لحظه هايش
مي خندم به ياد روزهاي خوب با تو بودن
و اشک مي شود بغضم
و مي ريزد بر گونه هايم
و مي بينم خود را
با چکمه هاي پدر بزرگ
در کوچه هاي خاکي روستا
و مي شنوم صدايي از دور
که نزديک مي شود
نفس نفس مي زند و با اشک مي گويد :
پدرت رفت . مرد .ديگر نيست"
و مي دوم
و هي زمين مي خورم
و چکمه ي پدر بزرگ توي کوچه جا مي ماند
و مادر
که دليل رنگ پريدگي ام مي پرسد
و سکوتم و بغضم که نمي شکند و-
- ديگر چيزي جز اشک يادم نيست
و حال
بعد از گذشت اين همه سال
قلبم هنوز باور نمي کند رفتنت را
و هنوز انتظار مي کشد آمدنت را
و من تنها يک سنگ قبر مي بينم
و از بر مي خوانم نوشته اش را
...
بودنت گرفتار طوفان حادثه شد
و رفتي...

۲۲/۱/۸۷

چهارمین سالگرد فوت پدر مهربانم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:23 توسط یاسمن |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

خرداد 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386



پیوندها

Just For Myself
عشق رويايي


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS


بهترين كدها و دانلودها در دانلودستان مينوس