تبليغاتX
من تجسم عذابم....

اي واي دگر نفس ندارد

دردا پدرم چگونه مردي؟

 مارا به كه مسپاري آخر؟

 خود را كه به خاك غم سپردي

 بي پا شدم اين چه دستبري است؟

اي باد گلم ز دست بردي

بي مه شده اي سپهر بي مهر

بردي مه من به دستبردي

من همسفر تو بودم آخر

 اين دفعه چرا مرا نبردي؟

شهریار(با اندکی تصرف!!!!!)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 22:25 توسط یاسمن



به نام خوب خدا"
پر از عطر باران مي شود ذهنم
هر بار که تجسم مي کنم تو را
يادم مي آيد کودکيم
و مي روم و غرق مي شوم در لحظه هايش
مي خندم به ياد روزهاي خوب با تو بودن
و اشک مي شود بغضم
و مي ريزد بر گونه هايم
و مي بينم خود را
با چکمه هاي پدر بزرگ
در کوچه هاي خاکي روستا
و مي شنوم صدايي از دور
که نزديک مي شود
نفس نفس مي زند و با اشک مي گويد :
پدرت رفت . مرد .ديگر نيست"
و مي دوم
و هي زمين مي خورم
و چکمه ي پدر بزرگ توي کوچه جا مي ماند
و مادر
که دليل رنگ پريدگي ام مي پرسد
و سکوتم و بغضم که نمي شکند و-
- ديگر چيزي جز اشک يادم نيست
و حال
بعد از گذشت اين همه سال
قلبم هنوز باور نمي کند رفتنت را
و هنوز انتظار مي کشد آمدنت را
و من تنها يک سنگ قبر مي بينم
و از بر مي خوانم نوشته اش را
...
بودنت گرفتار طوفان حادثه شد
و رفتي...

۲۲/۱/۸۷

چهارمین سالگرد فوت پدر مهربانم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:23 توسط یاسمن |


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 19:34 توسط یاسمن


چه آسان، معاني کلمات پيش چشمم رنگ مي بازند. خاطرهها افسانه مي شوند و افسانه ها حقيقت . گم ميشوم ميان مفاهيم خوب و بد . انگار مردم جادو شده اند . نميدانم کجاي قصه ام اشتباه بود که ديگر لالايي هاي هر شب ، طفل بي پناه وجود مرا حتي به خواب، اميدوار هم نميکند ! هر ساختمان که بناي ساخته شدن داشته باشد بايد از ابتدا بر پي و شالوده اي استوار باشد که توان استقامت آن را داشته باشد . سخت است تماشاي درهم شکستن بلور خيال که انتظار داري به سختي سنگ خاراي حقيقت باشد . سخت است حکم دادن به اسارت ذهن فقط به گناه آنکه جسم را تاب تحمل پرواز نيست. شايد آن زمان که مدينه فاضله ام را بر زمين خاکي ميساختم بايد فکر اينجايش را هم ميکردم . نوشته هايم سپيدند، دنيايم سپيد، فردا سپيد، آدمها سپيد، قصه ها سپيد، دلها سپيد .... و ناگهان تابش نور سياهي، برف سپيد افکارم را آب ميکند . نوري که از جنس نور نيست. از جنس شب است . نوري که ميسوزاند عمق وجودم را! و بي شرمانه برفي که نه سرد است، بلکه گرمي شعله هاي نوشته هايم از آن جان ميگيرد را تهديد به مرگ ميکند . آب در هاون ميکويم که با مداد سپيد، قصد پاک کردن لکه هاي سياه زندگي را دارم! در تقابل سياهي هاي اطرافم با سپيدي افکارم حق را به کدام بدهم؟ در کدام دنيا زندگي کنم؟ مگر مي توان در دنياي سياهي ها با عينک سپيدي قدم برداشت؟ خسته و افسرده ميشوم وقتي که نقاشيها ارزش مداد سپيد جعبه مداد رنگي را درک نميکنند . وقتي که آدمها خاکستري شدن و خاکستري ماندن را به هر چيز ديگر ترجيح ميدهند . وقتي که ابرهاي خاکستري بر خورشيد دلشان نقاشي ميکنند . ولي آيا مي توان بي تفاوت بود ؟

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 13:48 توسط یاسمن |


سلام خوبین؟ سال نو مبارک... چی بگم؟ آخه آپ کنم که چی بشه؟! هیچی نمیدونم... نمی فهمم... مگه خودم نخواستم؟ حالا چه مرگمه؟ خسته شدم؟ بیخود کردم!!!!! واقعا شدم تجسم عذاب...

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:24 توسط یاسمن |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

خرداد 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386



پیوندها

Just For Myself
عشق رويايي


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS


بهترين كدها و دانلودها در دانلودستان مينوس